دربیان پیا مبر صلی الله علیه وآله و سلم :
گواهی میدهم برای او که اوست خدایی که قدس وپا کی ومنزه بودن او روزگار راپر کرده است .اوکه نورش ابد یت را فرا گرفته است . او که دستورش را بدون مشورت مشورت کننده ای اجرا می کند ودر تقدیرش شریک ندارد ودر تد بیرش کمک نمیشود .آنچه ایجاد کرده بدون نمونه ومثا لی تصویر نموده وآنچه خلق کرده بدون کمک از کسی و بدون احتیاج به فکر وحیله خلق کرده است .
آخرین حج . سا ل دهم هجری . روز غدیر
نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیستم آذر 1388 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت
خداشناسی در بیا ن پیا مبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم :
ازدیدن ، کسی وصفش را نیابد وبر چگو نگی او از نهان و آشکار دست نیا زد ، مگر او – عزوجل – راه نما ید و خود را بشنا ساند . گواهی مید هم که او " الله " است ، هموکه تنزهش سراسر روز گاران را فرا گرفته و پرتواش ابدیت را شا مل است .فرمانش را بی مشاور اجرا کند وتقدیرش را بی شریک امضاء وهستی را بی یاور سامان دهد صورت آفرینش اورا الگویی نبوده ، آفریدگان را بدون یاور و سختی و حیله ، هستی بخشیده است .
حجه الوداع . سال دهم هجری . برکه غد یر .
نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 22:27 موضوع | لینک ثابت
خدا شناسی ا ز بیان پیامبر صلی الله علیه و آ له و سلم :
· بر نهان ها آگاه وبر درون ها دانا ، پوشید ه ها براوآشکارو پنهان ها بر او روشن است برهستی فرا گیر و چیره ، نیروی آفرید گان از او و توانایی برهر پدیده ویژه ی اوست . اوراهما نندی نیست . در تا ریکستان لاشیء او هستی بخش هرهستی است . جاودانه و زنده وعدل گستر. خداوندی جزاو نباشد و اوست ارجمند و حکیم . دیده ها را براو راهی نیست واوست که دیده ها را دریابد و اوست بر پنها نی ها آگاه و برکارها دانا ....
" ترجمه قسمتی از خطبه ی غد یر در سال دهم هجری . "
نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت
وصف خد ا ی بز رگ د رکلا م پیا مبر صلی الله علیه وآله و سلم :
ستا یش خدای را سزا ست که در یگا نگی ا ش بلند مر تبه و در تنها یی ا ش به آفر ید گان نز دیک است . بر همه چیز احا طه دا رد بی آ نکه مکا ن گیرد هموا ره ستو د ه بود ه وخوا هد بود مجد و بزر گی ا و را پا یا نی نیست د ور و منزه از خصا یص آفر ید ه ها است به نیم نگا هی دید ه ها را ببیند و دید ه ها هر گز او را نبینند . کر یم و برد با رو شکیبا ست رحمتش جها ن شمو ل وعطا یش منت گذ ا ر ....
«بر گرفته ا زخطا به ی غد یر »
نوشته شده توسط منتظر در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت
رسمه که عيد غدير رو ميگن که عيد سيداست
زيارت گل روشون ز بهترين زيارتاست
هر گوشه، هر کنار شهر مجلس سيدا به پاست
خنده رو لبهامه ولي دلم به غصه مبتلاست
سيد من، مهدي، آقا عيد غدير عيد شماست
امروز ميون سيدا دلم فقط تو رو ميخواست
دستاتو از دور ميبوسم حالا كه دوري بين ماست
به زودي ان شاء الله ميآي كه عيد ما بي تو عزاست
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت

عید غدیر خم عیدالله اکبر عید ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام برتمام شیعیان گرامی باد .
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت
السلا م علیک یا امیر المومنین
صلی الله علیک یا بقیّة الله فی ا رضه
پیا مبر اکرم صلی الله علیه و آ له وسلم در سال دهم هجری درحجِِة الوداع درزمین جحفه کنار برکه ی غدیر خم درآن
خطا به ی معروف امیر المو منین علی علیه السلام را از طرف خداوند جانشین بعد ازخود معرفی نمودند و اعلام امامت و
ولایت ایشان را اکمال دین واتمام نعمت از طرف خداوند ذکر فرمو دند.ودرخطبه به فضایل ومناقب امیر المومنین علیه السلام به
دوستان ودشمنان ایشان اشاره نمودند. حتی شک کنند گان به حضرت را کافر خواندند.
البته تاریخ بیا نگر این است ،بودند افرادی که ا ز روی عناد ودشمنی با حضرت مخا لفت نمودند وحق ایشان را غصب کرده
وبین مردم شبهاتی را رواج نمودند با این کار خواستند نور امامت را خاموش کنند ولی نمی دانستند اراده ی خداوند بر این است
که این نور اما مت تا روز قیامت در خا ندان ایشان با قی بماند و در عصر حا ضر صا حب حی غدیر امام زمان علیه السلام
می باشد این عیدالله الاکبر به محضرشان تبریک می گوییم وا زخداوند ظهورش را مسئلت می کنیم تاعیدی ما را فرج ایشان قرار بدهد.
نوشته شده توسط منتظر در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت
هان مردمان!علی را برتر بدانید؛که او برترین مردمان از مرد وزن پس از من است تاآن هنگام که آفریدگان پایدارند وروزی شان فرود آید.
«خطابه غدیر»
نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت
برابری در حقوق
حضرت علی علیه السلام به هنگام د ر دست گرفتن حکومت اسلا می ، برمنبر رفت و پس از ستایش خدا وند فر مودند :
سوگند به خدا ،تا هنگامی که یک نخل در مدینه داشته باشم، از بیت المال، چیزی بر نمی دارم، درست بیندیشید که آیا وقتی من خود از بیت المال مسلمانان به خود سهمی نمی دهم، می توانم آن را به شما بدهم ؟
عقیل بر خا ست و گفت : «مرا با سیاهپوستی که در مدینه است برابر می نهی؟»
فرمود:« بنشین برادر ، مگر جز تو در کسی اینجا نبود که حرف بزند ، تو بر آن سیاهپوست هیچ برتری نداری مگر به مزیت در ایمان ویا پرهیزگاری .»
«وسائل ج 11ص79
نوشته شده توسط منتظر در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
در این دوران غیبت پا ییزی
نجوای منتظران همچو خش خش برگها ی پاییزی شنیده می شود؛
که ای مولا ،زمستان عمرمان فرا رسیده،سوز وسرمای روزگار غیبت را در وجودمان حس می کنیم .
ولی شوق دیدار آفتاب بهاری به ما جان دو باره می بخشد و با گرما ی آفتاب ، جوانه در عمق دلمان شروع به روییدن می کند .
سرزمین غدیر ، تشنه وخسته،منتظر رسیدن دریاست .
دریا ،غدیریان را سیراب کن .
این دلهای بیابان زده را به دشت سر سبز بهار مبد ل کن.
نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت
درنزد کسی که پاک و روشن بین ا ست
آئین خدای ، بهترین آئین است
تاریخ جهان پر از نشیب است و فراز
حساس ترین فراز تاریخ ، اینست
برگرفته از رباعی دکتر رسا
نوشته شده توسط منتظر در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت
اگر غدیر نبودم اما امروز ،
صحرای داغ دیده ی هجر را برکه می جویم ؛
برکه ای که شاید ، جوار منبر نور ...
در بلندایش مردی از تبار علی علیه السلام .
هنوز رفتگان بازنگشته و واماندگان در حیرت اند !
تنها همین دو سه چند ،
چشم بر لب خورشید
در انتظار بانگ امیدند ...
اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده توسط منتظر در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت
گوش کـــن ؟
صدا را می شنوی ؟
در سرزمین عرفات چه خبر است ؟
اگر دقت کنی ، دعای عرفه و آوای مناجات امیرالحاج را می شنوی ، حجاج در حال خواندن دعای عرفه هستند و هر کدام از آنها حال و هوایی دارند بعضی در یک چادر جمع شده اند و دعای عرفه را زمزمه می کنند وعده ای دیگر گوشه ای را انتخاب کردند تا با معبود خود به مناجات بپردازند و به گناهان خود اعتراف کرده و طلب آمرزش کنند .
اما مولای انس و جان ، من نیز در خانه به یاد شما اشک می ریزم و دوست داشتم در عرفات بودم و از تشعشع وجود شما بهره مند می شدم و بعد از دعای عرفه فقط برای ظهور شما دعا می کردم خداوند در عرفات به خاطر فضل بی انتهایش و به برکت وجود مبارک شما همه را می بخشد و مانند کسی که تازه متولد می شود پاک می گردد در آن لحظه تنها حاجتم این است که خداوند فرج شما را به امضا برساند و در کنار شمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حج ابراهیمی را به جا آوریم .
اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا ولی العصر (عج)
ای صحرای عرفات و ای ریگهای سراسر این سرزمین ،با شما هستم ای درختان بید در این صحرا وبا تو
ای کوه سر بر اوج آسمان کشیده شده ای جبل العظیم،سلامی به گرمای سوزان خورشید تان به آن
عزیز سفر کرده به آن سرزمین دارم ،حتم دارم و یقین،که امروز در روز عرفات در میان حاجیانت غریب و
بی کس و تنها مشغول خواندن دعای عرفه و راز ونیاز با پروردگار می باشد.
تو ای سرزمین مقدس و پاک سلامم را به آن بزرگوار برسان چرا که امروز فردی بر تو پای می نهد که
هستی وکون و مکان به وجودش بستگی دارد.
و تو ای خداوند مهربان که از پدر و مادر نیز مهربانتری ،امروز به حرمت اشکهایش و به احترام قلب محزون
وتنهایش و به خاطر تمامی دردها و غمهایش فرجی فرما.
بار الهی به احترام مادرش فرجش را برسان .
العجل،العجل ،العجل، الساعه،الساعه،الساعه،ادرکنا ،ادرکنا، ادرکنا.
نوشته شده توسط طوبی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت
مرغ دلم پر می زند بسوی کاظمین
برای گریستن بر مظلومیت محمدابن الرضا
او که در خانه ی خود غریب بود
همچو عمویش حسن ابن علی
شهادت مظلومانه ی امام جواد به محضر امام رضا وامام زمان علیهما السلام وبرشیعیان و محبین حضرتش تسلیت
می گویم.
خدایا به حق امام جواد برسان فرج امام زمان علیه السلام را تا مرهمی باشد بردل محمد و آل محمد علیهم السلامَُ
نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا ولی العصر
قطره آب:
روزی ،روزگاری توی یک دشت بزرگ که به دست سرنوشت همه جای آن خشک وبی روح وبی جان شده بود، یک برکه ی کوچکی وجود داشت که توی آن قطر ه ی آبی قشنکی زندگی می کرد.این قطره ی مورد نظر ما عاشق دریا و آب بی کران آن بودولی به علت خشک سالیها ی مکررو هزاران مورد دیگر ،دریای آبی و مواج ِکنار آن دشت زیباوقشنگ خشک شده بودوحسرت دیدار خوبش را در دل همه ی آنان گذاشته بود.
روزی زمانی که قطره خواب بود با صدای ماهی کوچکی که در آن برکه زندگی می کرد از خواب بیدار شد.ماهی با اشاره به او گفت :قطره ی کوچک و عزیز چرا اینهمه غصه میخوری ،غصه نخور، چرا که به این زودی آب این برکه هم بخار میشود و تو می توانی به راحتی به آسمان بروی،وقتی به آسمان رفتی میتوانی دریای بی کران و بی انتها را پیدا کنی و خودت را به آن برسانی.
از شنیدن این خبر به قدری قطره خوشحال شده بود که شب و روزها برایش تمام شدنی نبود.با گذشت روزهاو ماهها واقعا قطره یک روز خودش را دید که از آن برکه ی کوچک رها شده و داشت به آسمان می رفت .وقتی به آسمان رسید سوار بر ابرهاشده همراه آنان این طرف و آن طرف می رفت به هر کجا که می رسید سراغ دریا را از همه می گرفت ،ولی هر روز که می گذشت هوا گرمتر وگرمتر میشدوابرهایی که قطره کوچلو سوار بر آنان بود کوچک وکوچکتر می شدوآنها هنوز نتوانسته بودند دریا را پیدا کنند. قطره پیش خود فکر می کرد ،اگر این ابرها از میان بروند،سرنوشت او چه خواهد شد؟ آیا امید به دربا رسیدن او خوابی بیش نبود؟آبا آرزوی دیدار دریا در دلش باقی خواهد ماند؟وخیلی چراها و آیا های دیگر که در ذهنش این طرف و آن طرف می رفت .توی یک ناامیدی مطلق که تمامی وجودش را فرا گرفته بود ناگهان نور امیدی در وجود قطره شروع به درخشیدن گرفت و همین طور این امید پرنورو پرنور ترشد.در این لحظه بود که قطره با خود گفت :ای وای بر من ،چه از خدای خود غافل شده ام ،خدای که مرا از آن برکه در بیابان بی آب و علف نجات داده و به این اوج آسمان رسانده،پس می تواند مرا به دریای بی انتها هم برساند .قطره وقتی به این موضوع فکر می کرد،دید ابر های فراوانی از آن دور ، دورها به طرفش می آیند . وقتی نزدیک شدند دید روی تمامی آن ابرها قطره های فراوانی هستند که همه سراغ دریا را از او می گرفتند و همه آنان می خواستند دریای بی کران رحمت را پیدا کنند تا به اینوسیله بتوانند خود را به آن رحمت الهی وصل کنند و این را هم به خوبی وجدان کرده بودند که هستی و زنده بودنشان بستگی مستقیمی به وجود دریا دارد که اگر او نباشد این قطره ها در میان گِل و لای و لجنها خیلی زود از میان خواهند رفت و دیگر هیچ اثری از آنان به نام قطره باقی نخواهد ماند.
بار الهی خود با عنایت خود برسان قطره های دوران ِ بی آبی را به دریای بی انتهای رحمتت تا درک شود کنار دریا بودن و با دریا زیستن را.
نوشته شده توسط طوبی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
آن روز هم مثل همیشه در جنگل ، حیوانات مشغول کارهای خودشان بودند . خرگوش به دنبال غذا می رفت که در راه سنجاب را همراه فرزندش که مریض شده بود به پیش جغد پیر می برد . به راهش ادامه داد ، در راه لک لک ، آهو و حیوانات دیگر را دید . تقریباً نزدیک ظهر بود که یک دفعه دیدند هوا داره تاریک می شه ؛ وقتی که آسمان را نگاه می کردند دیدند که جلوی خورشید را یکچیزی گرفته و آن چیز همانطور بزرگتر می شد و نور خورشید کمتر می شود تا اینکه به طور کلی جلوی خورشید را گرفت و همه جا تاریک شد ؛ همه نگران شده بودند و هر کدام از حیوان ها یک چیز می گفتند . یکی می گفت که خورشید را دزدیدند ، دیگری می گفت خورشید از ما قهر کرده ؛ همین طور که صحبت می کردند ، یکی از آنها گفت که به پیش لاک پشت پیردانا برویم تا او مشکل ما را حل کند .
آنها به پیش لاک پشت پیر رفتند و از او سوال کردند که چه بلایی بر سر خورشید آمده که یک دفعه نا پدید شد و همه جا تاریک شد ؟ انگار همه تازه به ارزش خورشید پی برده بودند ؛ بعضی از آنها می گفتند اگر خورشید دیگر طلوع نکند چه اتفاقی می افتد؟ یک عده از آنها می گفتند که ما اصلاً فکرنمی کردیم که خورشید این همه مهم بوده و به ما فایده می رسانده . همین طور صحبت می کردند و لاک پشت به حرف آنها گوش می کرد تا اینکه لاک پشت شروع به صحبت کرد و گفت : تازه فهمیدید که خورشید چه نقشی در زندگی ما دارد ؟ همه ما از نور خورشید استفاده می کردیم ولی اصلاً به فکر خورشید نبودیم و به زندگی روزانه و عادی خودمان مشغول بودیم و هرکس به فکر خودش بود و اینکه خورشید باعث بقای ما ست از آن غافل بودیم پس باید قدر خورشید را بدانیم و از خدا به خاطر این نعمت سپاس گذار باشیم اما این چیزی که می بینید کسوف است که بعد از مدتی آن تاریکی از جلوی خورشید کنار می رود و شما دوباره خورشید را می بینید ولی سعی کنید که همیشه به یاد خورشید باشید و برایش دعا کنید .
نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا ولی العصر (عج)
کسوف
صبح زود بود.همه مردم شهر می خواستند به سر کارهایشان بروند.جالب اینکه آن روز هیچ کسی خواب نمانده بود بلکه همه بیدار بودند و منتظر،منتظر آفتاب تا هر کس دنبال کار خود رودو روزش را آغاز کند.کم کم همه به فکر رفتند و از خود پرسید ن:چرا خورشید طلوع نمی کند؟مگر میشود آفتاب طلوع نکند ؟
ناگهان همه به کوچه ها و خیابانها ریختندو متوجه شدند که از امروز دیگر خورشید طلوع نخواهد کرد.همهمه ای میان مردم افتاده بود ،هر کس سخنی می گفت ونظری می داد.
روزهای بی خورشیدی پشت هم سپری می شدو می گذشت .دیگر برای همه جا افتاده بود که خورشید پشت ماه گرفتار شده و زندانی ماه است .دیگر نمی تواند بر سر شهر و دیار آنان بیاید و بار دیگر بر سرشان حاضر شودو نور پر مهرش را بر سر آنان بتاباند.
در این میان عده ای فرصت طلب هم بودند که نبودن خورشید به نفع آنها بود ،چرا که بهتر می توانستند به اهدافشان برسند آخر آنان عاشق تاریکی وسیاهی بودند ودلهایشان مخالف نور وروشنائی بود.از این رو توی شهر راه افتادند وهمه جا، جارزدند که آفتاب مرده و دیگر به این شهر و دیار باز نخواهد گشت ،و اگر هم بتواند باز گردد دیگر نمی تواند به این شهر ومردمش کمکی کند.
به شما بگویم از مردم شهر ،امان از دست بی وفایی وفراموشی مردم که چه زود همه چیز و همه کس را خیلی راحت به فراموشی سپردند .بعد از مدتی دیگر مردم آن شهر بودن کنار خورشید و لمس گرما ونور آن را فراموش کردند و خودشان را با حال و هوای بدون خورشید تطبیق دادند .دیگر صبحها به انتظار آفتاب از خواب بیدار نمی شدند وروز ها هم اصلا به فکر آفتابی که روزی شهر و دیارشان را روشن میکرد و به زندگی هایشان معنا داده بود،نمی افتادند.
حالا برایتان بگویم از آن آفتاب مهربان که یک جایی همین نزدیکی ها گرفتار شده بودوهر روز و هر ساعت به فکر مردم آن شهر بود.آرزوی هر لحظه و هر ثانیه اش شده بود اینکه ، ای خدای مهربان کی میشود من برگردم پیش آن مردم .با دیدن این صحنه خیلی دلم گرفت از اینکه آن مردم بی وفا چطور توانسته بودندآفتاب مهربان را فراموش کنندو به نبودنش عادت کنند.
ولی با همه این حرفها و این بی وفا یی های مردم شهر که خودشان را به نبودن خورشید عادت داده بودند ، یک عده ای از مردم شهر هنوز بعد از سالها هر روز صبح به امید خورشید از خواب بیدار میشدند و شبها هم به امید اینکه فردا با طلوع آفتاب از خواب بیدار می شوند به خواب می رفتند.آخر می دانید آنها به نبودن آفتاب عادت نکرده بودند.چون که خورشید،امید به روشنایی را در دلهایشان زنده می کند و آنها را به دنیای پر از روشنایی و نور هدایت می کند.آنها به خوبی میدانند که اگر در کنار خورشید باشند دیگر ترسی از تاریکی و سرما نخواهند داشت.
پس ای آفتاب عالم تاب طلوع کن ،طلوع کن بار دیگر و این جهان سراسر تاریکی را روشن بنما تاآنانی که ظلمت پرستند ،بدانند که زندگی ، خوشبختی ،سعادت،آرامش و آ سایش ووووووووووووووووووووو در کنار خورشید هدایت ،بودن است و بس.
اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده توسط طوبی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا ولی العصر(عج)
بهار
اواخرزمستان سردی در یکی از سالهای اخیر بود .داشتم به روزهای اول زمستان فکر می کردم که چقدر همه مردم از آمدن زمستان و از اینکه امسا ل زمستانی واقعی خواهند داشت خوشحال بودند.ولی هر چه روزها به پیش می رفت سرما،سخت تر وطاقت فرساتر میشد.هر روز سرد زمستان به طو لانی چند سال می گذ شت به مانند این بود که زمان ایستاده بود ویا در جایی گیر کرده بود.همه مردم پیش خود می گفتند:خدایا آیا پایانی برای این زمستان خواهد بود؟آیا عمر ما قد خواهد داد تا پایان این زمستان سرد وبی روح را ببینیم؟خدایا کی این زمستان به پایان میرسد.
ولی با همه این آرزوها وحرفهای مردم ،زمستان با سرمای بسیار به پیش می رفت و هیچ نگاه ونظری به گرفتاریهای مردم نمی کرد،اصلا چیزی که برایش اهمیت نداشت خود این مردم و گرفتاریهایشان بود.مردمی که روزی از آمدن این زمستان اینهمه خوشحال ومسرور بودندوبرای رسیدن به آن همه ارزشهای خود را زیر پا نهادند تا به او برسند.
روز ها به سختی پیش می رفت و تنها چیز ی که این مردم مصیبت زده را به زندگی امیدوار میکرد ،آمدن بهار بود .این امید به آینده و رسیدن به بهار تحمل این روزهای سخت و سرد را برای مردم قابل تحمل می کرد .
تاریخ به همگان ثابت کرده است که اگر مردمی در هر جای از دنیا با هر فرهنگی که داشته باشند اگر امید به کسی یا چیزی داسته باشند می توانند در مقابل تمامی گرفتاریهاو سختیها مقاومت کنند و تمامی سد های مقابل خود را در هم بشکنند و تمامی رنجهای دوران را به جان می خرنند تا بتوانند خود را به آن هدف وامید مورد نظر خود برسانند
پس ما نیز در این زمستان سرد و سخت دوران غربت وتنهایی ، دورانی که دوراز بهار مانده
ایم بار دیگر در تاریخ بشریت بر همگان ثابت خواهیم کرد که ،ما تمامی این روزهای سرد وسخت دوران را به جان خواهیم خرید تا به امید روزی که به بهار جاویدانه برسیم ،به بهاری که پایان تمامی این دوران سرد وسخت زمانه ی ماست .
پس بار الهی برسان بهار روز گاران را ،امید تیره بختان را،آرزوی همه منتظران را
اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده توسط طوبی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
شمیم بهاریش
درعالم پیچیده
نسیم صبحگاهی از گل خبر داری ؟
ای کاش قاصدک بودم
همراه نسیم خود را به گل می رساندم
تا بوی گل به خود می گرفتم
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت